وقتی از دید هاشم به « یک عمر » نگاه می کنم، می ترسم. به پایان عمر و باقی موندن یک حسرت، به یک دو راهی، به زندگی ای که دیگه تکرار نمیشه، به اتفاقی که دیگه فرصتی برای جبرانش نیست. به عمری که گذشت...
بعد نوشت : اگه الان بگن « سه روز دیگه بیشتر وقت نداری » ...
چاره اش خوب بودنه!!!!!!!
ولی واقعا داره زود میگذره
دلم نمیخواد بهش فکر کنم!می ترسونه ادمو
خوب چیه؟
ترسناکه واقعا
کاش
کاش ؟
چاره ای براش سراغ داری؟
برای نگذشتن عمر؟ یا برای حسرت نخوردن؟
فرقی نداره البته. درهرصورت چاره ای ندارم. اگر کسی راهکاری کاربردی داره بگه ممنون می شم. چون به سرعت داره می گذره