سرگذشت

دفترچه خاطرات

سرگذشت

دفترچه خاطرات

۱۸۹

وقتی از دید هاشم به « یک عمر »  نگاه می کنم، می ترسم. به پایان عمر و باقی موندن یک حسرت، به یک دو راهی، به زندگی ای که دیگه تکرار نمیشه، به اتفاقی که دیگه فرصتی برای جبرانش نیست. به عمری که گذشت...

بعد نوشت : اگه الان بگن « سه روز دیگه بیشتر وقت نداری » ...

نظرات 3 + ارسال نظر
نبکا چهارشنبه 29 شهریور 1396 ساعت 23:22 http://www.shahr-ashoob.blogsky.com

چاره اش خوب بودنه!!!!!!!
ولی واقعا داره زود میگذره
دلم نمیخواد بهش فکر کنم!می ترسونه ادمو

خوب چیه؟
ترسناکه واقعا

پریسا چهارشنبه 29 شهریور 1396 ساعت 14:12

کاش

کاش ؟

mahee سه‌شنبه 28 شهریور 1396 ساعت 23:21

چاره ای براش سراغ داری؟

برای نگذشتن عمر؟ یا برای حسرت نخوردن؟
فرقی نداره البته. درهرصورت چاره ای ندارم. اگر کسی راهکاری کاربردی داره بگه ممنون می شم. چون به سرعت داره می گذره

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد