سرگذشت

دفترچه خاطرات

سرگذشت

دفترچه خاطرات

شاید میانسالی

این روزها درگیرم. درگیر یه مساله اساسی، چیزی که مسیر زندگیم رو تغییر میده، انتخابی که برگشتی نداره. تغییر دادن مسیری که حدود یازده ساله که توی اون قرار دارم. 

تغییر همیشه برای من سخت بوده، سخت تر از سایرین. عادت دارم به زندگی پیش بینی شده، و این انتخاب، غیر قابل پیش‌بینی ترین و مبهم ترین مسیری رو جلوم میذاره که تاحالا داشتم

بهش فکر می کردم. اما موقعیتش خیلی اتفاقی پیش اومد. زمان کمی برای انتخاب دارم، هیچ مرجعی برای کمک گرفتن ندارم، و البته نگرانم که انتخابی از روی احساسات باشه

میدونم درهای جدیدی به روم باز می‌شه، میدونم احتمالا حال دلم بهتر می‌شه، اما برخلاف عادتم، باید از لاک خودم بیام بیرون و این آرامش موجود رو به هم بزنم

شاید فقط میخوام تجربه کنم، یه سبک زندگی جدید رو، کاری که حتی توی جوونی و نوجوونی هم نکردم. شاید هوای جوونی زده به سرم. شاید عقده ها سر باز کردن. شاید از کم بودن زمان باقی مونده می ترسم. شاید خوشی زده زیر دلم. شاید اثر کتابهایی که خوندم.

شاید رشد کردم، شاید زندگی رو دارم یاد میگیرم، شاید شانس بهم رو آورده. شاید تاحالا اشتباه میکردم. شاید زندگی قرار گرفتن توی طوفانه

هنوز مونده تا چهل سالگی، اما بدجور سردرگمم