ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
قیدار تا به امروز به پای کسی نیوفتاده است که حسرت به دل باشد کسی به پاش بیوفتد. جمع کن خودت را نعش
انعام صدا را مطربی میکند، این صدای قاسم خوانت مرشدی بشود به امید حق
... همین جوری آدمی زاد باد میکند. هروقت دیدی برده اندت بالا و دارند بادت میکنند، بدان که روزگار از دست آویزانت کرده است به قناره که پوستت را بکند...
... اما همه این دردها شیرین تر بودند از درد برنگشتن صفدر. درد رفتن رفیق، کم دردی نیست. قیدار فرو میرود در درد صفدر و نعره میکشد و دسته پلاستیکی را محکم تر می گیرد و تیغه را از میان عضله بیرون می کشد.
اگر تنهایی زن بوی اشک می دهد، تنهایی مرد بوی خون می دهد (...)
ص ۱۲۶