او پیشانی لودویک را بوسید. از این کار خسته نمی شد. خیلی دلش برای او تنگ میشد. می دانست که این آخرین باری بود که لب هایش پوست او را لمس میکردند. خب، حالا چه فرقی داشت که سرد بودند؟!