ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بالاخره توی یکی از مراسم کردها تونستم باشم.
انقدر لذت بردم که غرق بشم توی حس هایی که نه مشابه داشت برام، نه قابل توصیف بود. و طبق معمول این ححم از احساس از چشمام زد بیرون
بهشت میتونه شبیه اورامانات باشه، من راضیم
خوب شما حس هایی رو تجربه (و خیلی خوب انتقال دادین )کردین که:"نه مشابه داشت برام، نه قابل توصیف بود"
<--- کامنت گذاشتم.و برای شما سوال شد.و ببخشید که بنده کلی چانه کردم.
واین هنوز سست شدن .به نظرم خیلی طبیعیِ.
و آنجا که دوربین روی حجم احساسات ثابت ماند و
تیراژ پایانِ این مستند به قولی...توام شنیدنِ نوای تنبور تصویر شد.
و آن وقت.
من با دیدن چشمانی که به تصویر کشیدین
زمزمه کردم
تو ببین کاسه چشمم
بنگر سرخی اشکم
بنگر بنگر بنگر"
بعد گریه ام گرفت و
منم نمی دونستم چی بگم؛
خوشحال میشم از صحبت کردن
کار خوبی کردین
با خو(بادیدنِ)ندنِ: "وطبق معمول این ححم از احساس از چشمام زد بیرون..." گریه ام گرفت.بس که مستند بود،هست.و من راضی ام از این گریستن.چون از وقتی که این پست منتشر شد،چند بار خوندمش و دیدمش؛
و هر بار گریه ام گرفت.
ممنون بابتش.
نمیدونم چی بگم
فکر نمیکردم بتونم خوب منتقل کنم
هنوز با یاد اون حس سست میشم
چرا گریه؟