سرگذشت

دفترچه خاطرات

سرگذشت

دفترچه خاطرات

آرزو

دوست داشتم میتوتستم بنویسم. بدیهیه که نه سواد نوشتن منظورمه و نه امکان نوشتن . بلکه  هنر نویسندگی داشتم. اونوقت از سرگذشت آدمها مینوشتم، از عشق و از فلسفه

دوست داشتم میتونستم ساز بزنم. خب قطعا با اولویت سنتور. اونوقت قطعا روزی چند دقیقه، بسته به حالم، برای خودم میزدم. شاد میزدم، غمگین میزدم، توی خیالم میرقصیدم و میزدم، حتما گاهی هم چشمام تار میشد و میزدم

دوست داشتم میتونستم توی موقعیت های مختلف، با مردم مختلف حرف بزنم، بشنوم ازشون، از کسی که توی تاکسی کنارم نشسته، کسی که توی پاساژ چشم تو چشم شدیم، کسی که یه گوشه نشسته سیگار میکشه تنهایی، کسی که پشت دخل یه کسب و کاری نشسته، یه استاد دانشگاه، یه پیرمرد توی پارک، یه زنی که داره میره سر کار، دختری که گوشه پارک ورزش میکنه، در واقع هر کسی که زندگی میکنه، دیدی به زندگی داره، دغدغه ای و آرزویی و حسرتی

بشنوم و یاد بگیرم و انسان باشیم و لذت ببریم. کوتاه یا طولانی بودنش مهم نیست.

دوست داشتم بر میگشتم به نوجوونی

نظرات 1 + ارسال نظر
نبکا چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت 10:36

چه آرزوهای قشنگ و خوبی
به هر یه تاش میشه برسید
به نویسندگی و سنتور و شنیدن قصه ی آدمها
فقط حیف و صد حیف که نمی تونیم به نوجوانی برگردیم
من عاشق شنیدن آدمهام
برای همین هم براش یه قدمهایی برداشتم

ممنونم
کاش میگفتید چجوری

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد