ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
اصلا نمیتونم باهاش حرف بزنم
گاهی به جدایی، گاهی به برخورد فیزیکی و گاهی به فراتر از اون فکر میکنم.
همه چیز خوبه تا وقتی که بگم بالای چشمت ابروعه، دقیقا در همین حد. برای اینکه خوب باشیم نباید اعتراض کنم، و این حجم از درون ریزی داره خفه ام میکنه، این حجم از خود سانسوری داره می کشه
هر چیزی در لحظه تلافی می شه و هیچ نصیحتی، حتی اگه توش خودم رو هم خطاب کنم، اثر بخش نیست
هیچ انتقادی پذیرفته نیست، هیچ وقت اشتباهی نکرده که نیاز به عذرخواهی باشه
توی بدترین حالت، ادعا میکنه اتفاق روی داده، عمدا نبوده که حالا بخواد عذرخواهی کنه
برخورد فیزیکی؟
میزنیش ینی ؟
نکن برادر
حتی نمیدونم دعا کنم کاش میتونستم این کار رو بکنم یا نه
سلام،


ممنون بابت عنوان.یاد آور دوست (مهناز از گرگان)عزیزی شد که،ازش بیخبرم.براش نوشته بودم،زبان ناصر از تمجیدت.غش رفته بود.گفت تو رو خدا یه قرار وبلاگی بگذاریم،همدیگر رو ببینیم.بعد آقاجونش فوت کرد.خیلی غصه ام گرفت.
"و این حجم از درون ریزی داره خفه ام میکنه"
نگران شدم.آخه داداش خودمم، بابتش چربی دور قلب گرفت.حالا دارو مصرف می کنه...
لطفا شما مراقب اش باشید و
هوا شو داشته باشید خواهشا.
خدا باید کمک کنه
ممنون از شما