ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
یه چیزی داره خفه ام میکنه
فشار کار توی شرکت قبلیه؟
فشار کار توی شرکت جدیده؟
راست هایی که نگفتمه؟
اینکه آخرین نفری که برام مهمه خودمم؟
این رودربایستی ها، تحمل فشارها و مدیریت اونا
مچ کردن همه تضادها و تناقض ها و...
راضی کردن همه، نه نگفتن ها
نیازها و فانتزی هایی که برآورده نشد و نه براشون کاری کردم و نه بلدم کاری کنم و نه فراموش میشن
یه چیزی داره خفه ام میکنه
ره در جنگل ِ اوهام گم است



سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو ِ خورشید ِ حقیقت باید
وقتی از جنگل ِ گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گره ِ کور ِ گمار
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوری ِ بی مرزش
در تو می آمیزد
ای فراز آمده از جنگل ِ کور !
هستی ِ روشن ِ دشت
آشکارا بادت !
بر لب ِ چشمۀ خورشید ِ زلال
جرعۀ نور گوارا بادت !
#ابتهاج
وقتی پست تونُ خوندم.این شعر و گره گومار "ش به ذهنم رسید.
همه ی آنچه را که تصویر کردین.در نظرم.گومار آمد.دل ام خواست هرچه زودتر.ازش درآیید ..و آرزو کردم.به سمت آنچه که در شعر تصویر شد...براتون هویدا شه
خیلی هم عالیییی
شاید از آلودگیه ؟
اون که دهن مارو سرویس کرده
بک گراتدش قطعا اونه