سرگذشت

دفترچه خاطرات

سرگذشت

دفترچه خاطرات

زبان قاصر

اصلا نمیتونم باهاش حرف بزنم

گاهی به جدایی، گاهی به برخورد فیزیکی و گاهی به فراتر از اون فکر میکنم. 

همه چیز خوبه تا وقتی که بگم بالای چشمت ابروعه، دقیقا در همین حد. برای اینکه خوب باشیم نباید اعتراض کنم، و این حجم از درون ریزی داره خفه ام میکنه، این حجم از خود سانسوری داره می کشه

هر چیزی در لحظه تلافی می شه و هیچ نصیحتی، حتی اگه توش خودم رو هم خطاب کنم، اثر بخش نیست

هیچ انتقادی پذیرفته نیست، هیچ وقت اشتباهی نکرده که نیاز به عذرخواهی باشه

توی بدترین حالت، ادعا میکنه اتفاق روی داده، عمدا نبوده که حالا بخواد عذرخواهی کنه